---اجتماع گریزی---


امشبم مثه خیلی از شب هایی که مهمون میاد واسمون من تو اتاق موندم

(البته اگ مهمون هم نداشتیم من تو این تایم تو اتاقم بودم)

مامانم میگه چرا خوتو حبس کردی

ولی من با خودم میگم این که حبس نیست

جبس ینی آزادی نداشته باشی واسه بیرون بودن از یه جایی

اما من هر موقع دلم بخواد از اتاق بیرون میام چه مهمون باشه چه نباشه

مامانم میگه خیلی کارت زشته که وقتی مهمون اومده میری تو اتاق و بیرون نمیایی

( حالا مهمون های امشب کیان؟

دایی ایوب و زنو بچش خاله توران و دختراش و علیِ خاله ایران که بعده یه سال اومده

و امیرِ دایی شهریار که همش خونه ماس و بی بی که از صب اینجا بوده)

اینا ساعت هشت اومدن

وقتی وارده خونه شدن من تو اتاقم بودم و داشتم یه نمایشنامه جدید میخوندم (کرگدن اوژن یونسکو)

اصلا حوصله نداشتم پاشم برم سلام کنم بشون و نرفتم

اما الان که تمومش کردم رفتم یه سلامه کلی با صدای بلند دادمو برگشتم اتاقم

خب:

حالا میخوام با خودم یکم رو راست تر صحبت کنم،

آیا من آدمه بی ادب یا مغرور یا بیشعور هستم؟

آیا من خجالتی با سطح روابط اجتماعی پایین هستم؟

آیا من افسرده ام؟

آیا من بد اخلاق و بیزار کینه توز و دعوایی هستم؟

و یا آیا من انسان آزادی هستم که توانایی این را دارد که

برای حضور داشتن یا نداشتنش در یک جمع بر حسب علاقه اش تصمیم بگیرد؟

علاقه؟

این علاقه یعنی چه؟

یعنی اینکه آیا با بودن در آن جمع حالم خوب میشود؟

بهم خوش میگذرد؟

میتوانم بدونه اینکه به هییچ چیز دیگری فکر کنم فقط لذت ببرم

و بخندم و از اتفاقات روزمره ام برایشان بگویم؟

راستش نه.

درسته که من آدمه خجالتی و با روابط عمومی بسیار بسیار پایین هستم

اما از کسی یا چیزی ترس ندارم

و برای اینکه دله مامانمو نشکنم و همچنین به خودم ثابت کنم کسی برام مهم نیست

رفتم تو جمع و یه سلام بلند و شیک کردم و یه احوال پرسی با خاله و رنداییم و برگشتم اتاق

چرا باید تو جمعی باشم که بهش تعلق ندارم؟

حتی اگه این جمع مهمون های خونمون باشن( که مشب خودشون خودشونو دعوت کردن!)

چرا باید تو جمعی باشم که باید حرفا و غیبت های مامان و زندایی و خالمو گوش کنم؟

یا بشینم فیس و افاده ها

و آرایش و لباسای خوشگله دختر خالمو تماشا کنم ( حسودم ب شدت متاسفانه)

چرا باید با فکر کردن به اینکه : حالا اگه نرم پیششون بشینم چه فکری دربارم میکنن

و فک میکنن من آدمه افسرده ای ام یا اینکه من ارشون بدم میاد، یا...هرچی...

واقعا تنها چیزی که شاید از ته دلم میگم اینه که نظرات و حرفاشون درباره من اصلا برام مهم نیست

اما خب مامانم میخواد من جوره دیگه ای باشم

میخواد که من به نظراته همه درباره خودم اهمیت بدم

من نمیتونم جوری باشم که نیست

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

راستش با همه این حرفا هنوز نتونستم خودمو درست بشناسم

و علته واقعبه این رفتارمو که از بچگی داشت بدونم،

انگار نوشتن فایده نداره.

شبت یخیر خودم.

_______________________

امروز به مامانم میگفتم مامان فردا میخوام برم دعا ندبه صب زود بیدارم کن

گفت تو شیش ساله که هر جمعه مخوای بری و نمیری

زد تو ذوقتم

ولی فردا دیییییگه وااااقعا میخوام برم..

از کدوم قرص بخورم که سریع خوابم بره الان تو این شلوغی؟

______________________

کاش امزوز تنیلی نمیکردم و کتابخونه میرفتم

که الان راحت تر حوابم ببره

______________________

هعی

__شیخیرــــــ